تبليغاتX
گل های نیلوفر


























گل های نیلوفر

چیزی برای گفتن ندارم .فعلا...

Never mind i will find someone like U

I wish nothing but the best for U

یه خط صاف .میام جلو .این همان مویی است که درباره اش حرف میزد .همانی که سالم است به خاطر اطرافیانمان. همانی که "باید" خدا را شکر کنم به خاطر سالم بودنش .

چه قدر ساده !این مثال را برای او هم زدم .گریه اش بیش تر شد .شاید من آنقدر برایش ارزش نداشتم که "او" برای من .

حالا میفهمم که هر تنفری "حتما" به عشق تبدیل میشود و هر عشقی "مطمئنا" به تنفر.از این بابت مطمئنم چون که برایم اتفاق افتاده است .

نمیدانم چه میشود .شاید یه اتفاق الکی .شاید فکر اینکه ازش بدم میآید ولی "..."

نمیدانم "واقعا"نمیدانم چه میشود! امیدوارم هیچ وقت هم نفهمم.چون لذت بخش بودنش به همین است که وقتی بار ها ی اول او را میبینی حالت به هم بخورد ولی بعد یک معجزه یک ستاره یک قطره باران نمیدانم یک اتفاق باعث بشود برای حرف زدن با او برای دیدنش برای اینکه دستانم را بگیرد "دعا" کنم !!

خنده دار است (خیلی!)

حتی دست خودم هم نیست از کسی که قبلا عاشقش بودم حالا بدم می آید و تنها چیزی که ممکن است از صمیم قلبم به او بگویم این است که :

I love hating U

I hate loving U

و نمیدانم که چطور میشود .

شاید باید به قول معلم عربی مان بگویم :

"لعل..."

پ.ن.کلمه ی عشق تعبیر دیگری دارد و معنا ی دیگری ولی برای ملموس بودن نوشته ام آن را به کار بردم ولی در حقیقت ما هیچ کدام معنای عشق را نمیدانم خدایی.

 

 

 

 دوستای گلم .دلم براتون تنگ میشه ولی خب چاره ای نیست جز اینکه تو خرداد درس بخونیم .

پس من از خرداد در خدمتم .

شما هم اگه کاری نداشتین خوشحالمو میکنین سر بزنین و فراموشم نکنین .

دوووووووووووووستون دارم .

فعلا

راستی برام دعا کنین که امتحانامو خووووووووووووووووووووووووووووووووب بدم . .

مر۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰.

 

 

ببخشید نتونستیم اینو نگم و برم تا اخر خرداد:

عشق به خدا و بنده هاش با هم فرقی ندارن .چون ما تجلی خداوند رو ی زمین هستیم و وجود ما از خداست .برای همین اگر عاشق بنده ی دیگری بشویم یعنی عاشق خدا شده ایم .

این یه بحث مفصل داره که اگه علاقه مند بودید میتونید ازم بپرسید یا برید کتاب حافظ شناسی آقای خرمشاهی بخش پنهان ماندن راز عشق یا بخش غیرتشو بخنونید .

عااااااااااالیه .

یه سوال هم دارم هر کسی خونده بود یا فکر میکرد میتونه ج بده بهم جواب بده خوشحال می شم :

در همه جا گفته شده که حافظ درباره ی عشق آسمانی و الهی شعر گفته و دیوانش شعر درباره ی عشق زمینی هم داره ولی اکثر شعر ها الهی هستن ولی مگه ما نگفتیم عشق الهی و آسمانی با هم فرقی ندارن پس چه طور میفهمیم هنگام خواندن شعر حافظ که این شعری که در دست ماست درباره ی معشوق زمینی حرف زده یا معشوق آسمانی ؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:27 توسط niloo|

این روزا چه قدر گنگ خوشحال کننده اند .چقدر آدم ها عجیب دوستت دارند و حس میکنی که غریبه ای ولی این نوع غربت را دوست داری...

مخصوصا بارون که می آد .

طرف های شمال یعنی طرف های اوشان و فشم و ...دیروز اینقدر هوا خوب بود .

اولش آفتاب بود بعد هوا سرد شد و بارون اومد و تگرگ اومد و طوفان شد .بارون که قطع شد تا ۱۰ شمردیم رفتیم از ماشین بیرون .هممون این جوری بودیم :

انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش داشت طوفان میاومد بعد همگی این جوری شدیم که خدا جووووووووووووون این چه کاریه ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

حالا دیگر بنشین سر جایت و آرام بگیر.سعی کن لذت ببری.این آخرین داستانی است که میخوانی یا حدودا آخری.

***

کلی هم با چاقو تمرین کرده ام .خیلی ها را با آن کشته ام .بیشترشان را هم شب ها در خیابان.گاهی وقت ها چون به قیافشان میخورده که پول داشته باشند ولی بیش تر وقت ها برای تمرین و به خاطر  اینکه از این کار خوشم آمده.حالا دیگر کارم با چاقو خیلی خوب شده.حتی حسش هم نمیکنی.ولی هارلی میگوید این جور آدم کشتن ساده است و با کشتن کسی که از خودش دفاع میکند مثل گاومیش و هری و کارل فرق دارد.همین گفت و گو بود که رسید به آن شرط بندی که گفتم ...

 

همشهری داستان شماره یازدهم .

این دوتا تیکه ای که نوشتنم ماله اول و تقریبا آخر های داستان بود .خیلی قشنگه بخونید حتما.

این داستان در سال ۲۰۰۲ با عنوان "Don’t look behind you"چاپ و منتشر شده است .

 

 

 

 

این خیلی باحاله :

اگه تو ماشینی و می بینی پسره با دوست دخترش وایستاده كنار خیابون..... كنار پاش ترمز بزن و داد بزن بگو ( دیگه نبینم به من زنگ بزنیا... ) بعد هم گازشو بگیر و برو
ثابت شده این کار خیلی حال میده

 

 


روز مادر و روز زن به همه ی خانم ها و مادر ها مبارک

چه حکایت جالبی است .کلمه ی زندگی با زن و کلمه ی مردن با مرد شروع میشود !

پس ببال به خود که آغازگر زندگی هستی ...


 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:45 توسط niloo|

سلام عیدتون مبارک باشه .

به من خیلی خوش گذشت .خیییییییییییییییییییییییییلی .

البته همش شیراز بارون بود ولی به هر حال

سوختم !!!!!از آستین مانتو ام به پایین سیاه شدم بالا سفیدم !!

ولی عیبی نداره !

مرسی که سر زدید و به فکرم بودید .

 

بوی بهار که میزنه عین این سنجاب های بی تاب در قفس افتاده هی دور خودم می چرخم !هزار و یک نقشه میکشم و گمان میکنم امسال دقیقا همون سالیه که قراره تحول بزرگی تو  زندگیم باشه !!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 19:8 توسط niloo|


آخرين مطالب
» "..."
» Don’t look behind you
» صداش می اومد ولی نمیشد درست دیدش ...

Design By : Pichak